بایگانی

بایگانیِ دستهٔ ‘تئاتر’

مکاشفه‌اي (؟) در باب يک مهماني خاموش

مکاشفه‌اي در باب يک مهماني خاموش نوشته آتيلا پسياني و به کارگرداني رضا حداد اين شب‌ها در تماشاخانه ايرانشهر باغ هنرمندان در حال اجرا است. چند شب پيش فرصتي پيش آمد تا به تماشاي اين نمايش بنشينم.

تحليل اين نمايش سخت است؛ از يک طرف من تماشاگر حرفه‌اي تئاتر نيستم  و از طرف ديگر متن اين نمايش است که در ظاهر بسيار پيچيده و در باطن بسيار ساده است. خط اصلي قصه اين نمايش در يک جمله خلاصه مي‌شود: «عده‌اي از دوستان سودابه کمال‌پور معلم آشپزي تلويزيون براي يک مهماني در منزل او جمع مي‌شوند!» اما در عمل چه رخ مي‌دهد که اغلب تماشاگران ناراضي از سالن خارج مي‌شوند؟

مکاشفه … مبناي خود را بر اجرايي بسيار پيچيده مي‌گذارد و همين، باعث گيج شدن تماشاگر مي‌شود. در واقع هنر اصلي پسياني در نوشتن اين نمايش‌نامه، بازي عجيب و غريب با فرم و رسيدن به بياني بسيار پيچيده است که تحليل اين فرم بياني، به شکل جالبي نيازمند نگاه سيستماتيک به اجزاي مختلف نمايش‌نامه است. نمايش از دو ابزار براي بيان داستان‌اش استفاده مي‌کند: نمايش زنده بازي‌گران و پرده نمايش پشت سر صحنه. هر پرده نمايش (البته نمي‌دانم در اين‌جا پرده عنوان درستي است يا نه) با معرفي يک شخصيت (با صداي خود آتيلا پسياني) آغاز مي‌شود و سپس پرده اصلي را با اجراي نمايش توسط يک يا چند شخصيت شاهد هستيم. اطلاعاتي که در مورد معرفي شخصيت به ما داده مي‌شود خيلي کلي اما به نظرم کامل است: نام و نام خانوادگي، قد، شغل، وضعيت زندگي خانوادگي و اين‌که در چه ساعتي براي شرکت در آن مهماني کذايي از کجا حرکت کرده است. خوب تا اين‌جا خيلي پيچيده نيست؛ نه؟ پيچيدگي اصلي دقيقا از عدم تقارن ميان شخصيت معرفي شده در آغاز پرده با بازي که در قسمت زنده پرده مي‌بينيم ناشي مي‌شود. اين عدم تقارن ساخت پازلي ذهني از محتواي نمايش را براي تماشاگر سخت مي‌کند؛ چرا که نويسنده عمدا چند تمهيد اساسي براي گيج کردن تماشاگر در نظر گرفته است:

1- يک شخصيت (حميد) اصلا معرفي نمي‌شود و در يکي دو پرده در نقش سياهي لشگر وارد بازي مي‌شود!

2- شخصيت دختر بازي‌گر (ليلا لباف) در سه پرده حضور دارد و اين سه پرده کاملا بدون کلام و پانتوميم (آويزان شدن به نردبان؛ سربازان شهيد شده و نقاشي روي پارچه سفيد) است!

3- شخصيت دختر آرايش‌گر (شراره کلهر) در دو پرده حضور مي‌يابد!

4- شخصيت سيامک انصاري (DJ) هم اصلا معرفي نمي‌شود؛ ولي در دو پرده به‌عنوان ميزبان تماشاگران آن‌ها را به بازي مي‌گيرد و در آخر هم يک کليپ با بازي او و ترانه معروف «سيمين بري» مي‌بينيم که البته سانسور کلام ترانه و زيرنويس کردن آن بر روي کليپ هم يک بازي فرمي بسيار بانمک بود که کلا به آن خنديدم!

همان‌طور که مي‌بينيد پسياني در متن‌اش با ايجاد عدم تقارن ميان مقدمه و متن هر پرده از يک سو و امساک در دادن اطلاعات در مورد برخي از شخصيت‌ها (مثل حميد) و دادن اطلاعات غيرضروري اضافي (مثل اطلاعاتي که در مورد پدر و مادر گلنار عسجدي در مقدمه پرده اول به ما مي‌دهد يا گفتگوي ماه‌منير شريفي با پدرش) ذهن تماشاگر را از پيدا کردن ارتباط منطقي ميان اجزاي مختلف نمايش، منحرف مي‌کند. در واقع به نظر مي‌رسد هدف اصلي اين بوده که تماشاگر هر پرده را به صورت بخشي جداگانه و بي‌ربط به ماجراي اصلي فرض کند! خوب پسياني در اين کار قطعا موفق بوده، اما در مقابل، رضايت تماشاگران را از دست داده است.

تا اين‌جا فقط با متن روبرو بوديم. اما مسئله بعدي که باعث پيچيدگي اجرا مي‌شود، نوع اجرايي است که حداد براي نمايش برگزيده است. من در رديف‌هاي جلو نشسته بودم و به شدت در هنگام اجرا به ميزانسن‌هاي حداد ـ مخصوصا محل استقرار تصويربردار پرتابل ـ دقت کردم. مهم‌ترين‌اش اين است که منحرف کردن ذهن تماشاگر منحصر به متن نيست. تصويربردار پرتابل دقيقا بر روي ميميک صورت بازي‌گران از يک زاويه ديد کج که به ابهام بيش‌تر کمک مي‌کند متمرکز است. از طرف ديگر، در پرده‌هايي که با ابهامي در خود متن روبرو نيستيم (تقريبا اغلب پرده‌ها) محل استقرار بازي‌گران به تماشاگر نزديک است و برعکس، در پرده‌هاي مبهم (مثل پرده‌هاي مربوط به دختر بازي‌گر) محل بازي، از تماشاگران دور! (شايد منظور از انتخاب اين ميزانسن، آساني يا سختي درک مقصود اصلي صحنه توسط تماشاگر بوده باشد.)

علاوه بر اين موارد حداد در اجرا با استفاده از ترفندهايي باز هم ماجرا را پيچيده کرده است: مثلا به وضوح تصاوير پشت سر سودابه کمال‌پور در هنگام اجراي‌ برنامه تلويزيوني‌اش (تصاوير جنگي) و ترانه بسيار زيباي سرزمين من (با صدا و اجراي زيباي دريا دادور) با کار او مرتبط نيستند. اما کمي که فکر مي‌کنيد يادتان مي‌افتد که پرده دوم شخصيت بازي‌گر، تياتردر مصيبت مردان کشته شده در جنگ است! يا جاي ديگري تيتراژ ابتدايي مدرسه موش‌ها را مي‌بينيم، بدون اين‌که بفهميم تجانس‌اش با اين تئاتر چيست! اما غير از نوستالژي عميق ايجاد شده، وقتي نمايش با نريشني که گوينده آن خانم مرضيه برومند عزيز سازنده مدرسه موش‌ها هستند تمام مي‌شود، تازه مي‌فهميم که چرا مدرسه موش‌ها از اين تئاتر سر در آورده است!

نمي‌دانم مي‌شود از اين نمايش برداشت نمادين هم داشت يا خير؛ اما ماجراي مسابقه ماشين‌هاي اسباب‌بازي تمام شخصيت‌هاي قصه که سه بار تکرار شد بدجوري نماد «اعتراف به بازي‌دادن» تماشاگر به نظر مي‌رسيد!

اسم نمايش هم بسيار جالب است: منظور از مکاشفه احتمالا «کشف» همين ارتباطاتي است که توضيح دادم، مهماني‌اش هم که معلوم است و خاموش هم صفت مهماني است به معني مهماني که در آن برق منزل ميزبان قطع مي‌شود!

موسيقي متن اين نمايش واقعا زيبا بود. مخصوصا بخش‌هايي که برزو ارجمند گيتار مي‌زد و مي‌خواند و يکي دو موسيقي بدون کلام‌اش (البته بنيامين و موسيقي‌هاي راک پخش شده را فاکتور بگيريد!)

شبي که ما رفتيم استاد بزرگ تئاتر ايران دکتر علي رفيعي هم در سالن بودند که از ديدن ايشان از نزديک بسي خوش‌حال شديم. شب قبل‌اش هم ظاهرا آقاي خاتمي عزيز در سالن بوده‌اند که به نظرم، طعنه‌هاي سيامک انصاري در يکي از مونولوگ‌هاي‌اش در مورد ممنوع بودن ويدئو در ايران بايد خيلي براي ايشان جالب بوده باشد!

ديدن اين نمايش را اصلا توصيه نمي‌کنم؛ مگر اين‌که واقعا حوصله و انگيزه دو ساعت سر کار رفتن را (با بليط ناقابل 15 هزار توماني‌اش) داشته باشيد. من شخصا از بازي فرمي که در بالا توضيح‌اش دادم بسي لذت بردم؛ اما ظاهرا در سالن فقط من يک نفر اين طوري بودم!

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.