گزاره‌ ها

حرف ديگران

ارسال‌شده در زندگي توسط علي نعمتي شهاب در 2010/02/06

همان‌طور که بايد حرف‌هايي که ديگران به تو مي‌زنند را فراموش کني؛ بايد انتظار شنيدن خيلي حرف‌ها را هم از آن‌ها به فراموشي بسپاري …

برچسب زده شده با:

از مشيري (1)

ارسال‌شده در ادبيات توسط علي نعمتي شهاب در 2010/02/06

زندگي ذره ذره مي‌کاهد / خشک و پژمرده مي‌کند چون برگ

مرگ ناگاه مي‌برد چون باد / زندگي کرده دشمني يا مرگ!؟

فريدون مشيري از آن شاعراني است که خواندن شعرهاي‌اش هميشه مرا از لذتي سرشار، سرمست مي‌کند. چه بسيار وقت‌هاي دلتنگي که با خواندن قطعه شعري از او اميد به دلم برگشته و چه بسيار لحظاتي که خواندن عاشقانه‌هاي‌اش مرا به دنياي دل‌انگيز عشق کشانده است. خيلي از کتاب‌هاي فريدون مشيري را خوانده‌ام و خوشحال‌ام که هنوز خيلي‌هاي ديگر را نخوانده‌ام.

اين پست سرآغازي بر يادداشت کردن مستمر شعرهايي از فريدون مشيري و ساير شعراي مورد علاقه‌ام تا شما را هم در لذت خودم شريک کنم.

برچسب زده شده با:,

جماعت بي‌خيال دور و اطراف من

ارسال‌شده در زندگي, سياست توسط علي نعمتي شهاب در 2010/01/31

از قديم يكي از چيزهايي كه براي من عجيب بوده، ناديده گرفتن اتفاقات روز جامعه توسط اكثر آدم‌ها بوده است. وقتي مي‌ديدم كه يك نفر تا مي‌خواهي از يك موضوع جدي صحبت كني از بحث طفره مي‌رود يا خودش را به كوچه علي‌چپ مي‌زند، يك علامت تعجب مثل هماني كه در كارتون‌ها مي‌بينيم بالاي سرم روشن مي‌شد. البته قطعا انتظار ندارم كه همه آدم‌ها به سياست و اقتصاد و فرهنگ و هنر علاقه‌مند باشند؛ بلكه حرفم اين است كه آخر مگر مي‌شود انسان بدون لااقل يكي از اين‌ها زندگي كند!؟

يكي از تأثيرات اتفاقات تلخ امسال اين بود كه بعضي از همين آدم‌هاي بي‌خيال را نسبت به اوضاع دور و بر حساس كرد: آن‌ها هم مثل ماها به اخبار و سياست و خواندن مطالب جدي‌تر علاقه‌مند شدند و براي من اين دل‌گرمي را ايجاد كرد كه بيش‌تر شدن علاقه آدم‌ها به بزرگ‌تر ديدن دنياي اطراف‌شان در بلند مدت براي جامعه و جنبش سبز منشأ خير و بركت خواهد بود (بالاخره اين‌كه آدم‌ها بدانند دارد چه بلايي بر سرشان مي‌آيد، اهميت كمي ندارد.)

اما در عين حال هنوز هم هستند بسياري از افرادي كه با تمام وجود سعي مي‌كنند حتي در مرحله حرف هم خودشان را درگير زدن حرف‌هاي جدي نكنند. و اين چيزي است كه من واقعا نمي‌توانم درك كنم و يك چراي بزرگ را در ذهن من پديد آورده است: چرا اين آدم‌ها از بحث‌هاي جدي‌ ـ حتي در حد شنيدن اخبار ـ فرار مي‌كنند؟

اين روزها كه ما در سوگ جديدترين شهداي جنبش سبز ـ يك جوان 19 ساله و يك جوان 24 ساله ـ نشسته‌ايم؛ وقتي مي‌بينم مهم‌ترين حرف‌هاي زندگي‌ بعضي از آدم‌ها هنوز در مورد غذا خوردن و غيبت كردن و حرف‌هاي دل‌‌خوش‌كنكي است كه حتي خودشان هم دو دقيقه بعد يادشان مي‌رود داشتند راجع به چه چيزي حرف مي‌زدند، وقتي مي‌بينم دغدغه‌ها و آرمان‌هاي بسياري از جوان‌هاي اطراف من در زندگي‌شان حداكثر ازدواج است (!) و وقتي مي‌بينم ريخته شدن خون چند جوان بي‌گناه كه مثل خود ما در زندگي آرزوها داشته‌اند براي اين آدم‌ها لااقل در ظاهر هم كه شده مهم نيست، حيران و سرگردان مي‌مانم …

تنها توجيهي كه من براي اين شيوه زندگي پيدا كرده‌ام اين است: آدم‌ها فكر مي‌كنند اگر يك واقعيت دنياي اطراف‌شان را ناديده بگيرند، تأثير آن واقعيت بر زندگي‌شان از بين مي‌رود. آدم‌ها فكر مي‌كنند كه دنياي كوچك اطراف‌شان (راستي ياد دنياي كوچك دن كامليو افتادم كه چقدر شبيه همين دنياي بزرگ دور و بر ما بود!) از آن دنياي بزرگ‌تر جدا است و لابد اين خودشان هستند كه مرز اين دو دنيا را تعيين مي‌كنند!  و احتمالا دنيا اين جوري شيرين‌تر است!

اي جماعت بي‌خيال، اين زندگي بي‌خيالانه را تا كي مي‌خواهيد ادامه بدهيد؟

برچسب زده شده با:

سلينجر و دشواري نخبه بودن در يک دنياي لعنتي …

ارسال‌شده در ادبيات توسط علي نعمتي شهاب در 2010/01/29

من هم مثل بسياري ديگر از ديشب که خبر مرگ سلينجر را شنيده‌ام در بهت و حيرت به سر مي‌برم. نويسنده‌اي که با همان کتاب اولي که از او خواندم ـ ناتور دشت ـ مرا به کلي شيفته خود کرد.

به نظرم عنوان اين پست گوياترين چيزي است که مي‌توان درباره سلينجر گفت؛ چه در مورد خودش و چه در مورد داستان‌ها و شخصيت‌هاي‌اش. در مورد خود سلينجر همه مي‌دانيم تا چه حد با دنياي اطراف‌اش مشکل داشته و به همين دليل سال‌ها دور از اجتماع و حاشيه‌هاي‌اش زندگي کرد.  نخبگي او هم که از همين داستان‌هاي‌اش پيداست!

من سلينجر را با ناتور دشت کشف کردم؛ با شخصيت جوان عصبي و عقل کلي به نام هولدن کالفيلد که با همه چيز و همه کس مشکل دارد حتي خودش! آدمي که با زندگي و تفکر مکانيکي اطراف‌اش مشکل دارد و دوست دارد آن طور که خود مي‌خواهد زندگي‌اش را بگذراند. جالب است که ماجراهاي کتاب تنها در سه روزي که هولدن از مدرسه اخراج شده و دارد به اين فکر مي‌کند اين بار چطور به مادرش قضيه اخراج شدن مجددش را توضيح بدهد رخ مي‌دهد. عصيان هولدن در آن روزهايي که من داستان‌اش را مي‌خواندم به خاطر سن کم‌ام براي‌ام چندان ملموس نبود؛ اما اين روزها کاملا با هولدن همذات‌پنداري مي‌کنم! (اگر چه هولدن هم آخر داستان تصميم گرفت دست از کله‌شقي بردارد و به دنياي اطراف‌اش تن بدهد!)

کتاب‌هاي بعدي که از سلينجر خواندم ـ به ترتيب: سيمور: پيشگفتار، تيرهاي سقف رابالا بگذاريد نجاران، فراني و زويي و همين اواخر مجموعه دلتنگي‌هاي نقاش خيابان چهل و هشتم ـ اين ديدگاه را که شخصيت‌هاي سلينجر به شدت آدم‌هايي هستند که به دليل سطح بالاتر درک و شعورشان نسبت به اغلب آدم‌هاي جامعه تنها هستند، در من تقويت کرد.  آدم‌هايي مثل شخصيت‌هاي مختلف خاندان گلس در داستان‌هاي مختلف سلينجر که هم‌واره به دنبال اين سؤال مي‌گردند که: چرا بقيه اين طور هستند!؟ و حتي ذره‌اي به اين نمي‌انديشند که اين خودشان هستند که با بقيه متفاوت‌اند! (بامزه‌ترين نمود اين تفکر جايي در داستان فراني و زويي است که سلينجر در يک پاورقي به اين نکته اشاره مي‌کند که بچه‌هاي خانواده گلس 24 سال پياپي در مسابقه بچه‌هاي حاضر جواب شرکت کرده‌اند و هيچ آدم بزرگي هم نتوانسته جواب حرف‌هاي‌شان را بدهد!!!)

در اين ميان بعضي‌هاي‌شان مثل سيمور به آخر خط مي‌رسند و خودکشي مي‌کنند و برخي ديگر مثل فراني و زويي تصميم مي‌گيرند براي فهميدن چرايي زندگي ـ از ديدگاه آن‌ها پوچ ديگران ـ و يا لااقل تحمل آن تلاش کنند. و شايد جالب‌تر اين باشد که خود سلينجر اگر چه مثل سيمور خودش را از زندگي اين دنيا رها نکرد؛ اما تصميم گرفت که ديگر کاري به دنياي ديگران نداشته باشد و سال‌هاي سال را بدون نوشتن هيچ داستاني به سر ببرد.

ويژگي‌هاي جذاب داستان‌هاي سلينجر براي من اين‌ها بودند: 1- شخصيت‌هايي نخبه‌ و به شدت تنها؛ 2- بستر داستان‌هاي سلينجر همين وقايع روزمره زندگي است و هيچ اتفاق عجيب و خارق‌العاده‌اي در آن‌ها نمي‌افتد؛ 3- عصيان آدم‌ها نسبت به دنياي اطراف‌شان که به نظر آن‌ها اصلا دنياي جالبي نيست و تلاش‌شان براي ايجاد تغيير در آن‌ (گيرم که همه‌شان يا شکست مي‌خورند يا کلا بي‌خيال مي‌شوند!)

همين اواخر مجموعه دلتنگي‌هاي نقاش خيابان چهل و هشتم را با ترجمه مرحوم احمد گلشيري خواندم. در ميان داستان‌‌هاي اين مجموعه، دو داستان به شدت بر من تأثيرگذار بودند: يکي داستاني که هم‌نام کتاب است و داستان جوان نقاشي است که در يک کلاس مکاتبه‌اي نقاشي به‌عنوان معلم استخدام مي‌شود تا کارهاي شاگردان نديده‌اش را اصلاح کند و همين‌جا است که از راه دور به يک راهبه جوان دل مي‌بندد (!) و نهايتا وقتي که آن دختر راهبه از دوره انصراف مي‌دهد ديگر انگيز‌ه‌اي براي ادامه کار ندارد، کارش را ول مي‌کند و بر مي‌گردد به نيويورکي که از آن فرار کرده بود! ديگري هم داستان آخر کتاب به نام تدي که در مورد پسر بچه 12 ساله‌اي به نام تدي است؛ پسري با توانايي‌هاي روحي فوق‌العاده، بچه‌اي که فراتر از هر انسان ديگري مي‌فهمد و دانش اشراقي‌اش ـ البته شايد الهام دروني عنوان به‌تري باشد ـ براي همه اطرافيان‌اش ـ به‌ويژه پدر و مادرش ـ درک نشدني و غريب است. تدي پس از يک مکالمه طولاني با يک جوانک دانشجوي فلسفه و ادبيات ـ که لااقل بخشي از ارزش‌هاي وجودي تدي را درک مي‌کند ـ و توصيف فلسفي دنياي اطراف از ديد خودش، در پايان داستان مطابق پيش‌بني خودش در استخر کشتي به دليل شوخي احمقانه خواهر کوچک‌ترش مي‌ميرد و باز اين سؤال را پيش مي‌کشد که آيا زندگي ارزش‌اش را دارد!؟ (تعبير تدي در همين‌ داستان در مورد دوست‌ داشتن براي من بسيار جالب و تر و تازه بود: دوست داشتن به معناي وابستگي و اتصال ميان آدم‌ها است و نه به معناي داشتن احساس نسبت به يک‌ديگر!)

سلينجر هم در اين سال مصيبت‌وار 88 براي ما ايرانيان رفت و يک جاي خالي ديگر را براي‌مان در دنياي ادب و فرهنگ و هنر به جا گذاشت. (من که شخصا دعا مي‌کنم اين سال هر چه زودتر تمام شود؛ از بس که خبرهاي بد و بدتر را هر روز داريم مي‌شنويم.) خوش‌حال‌ام که هنوز دو کتاب‌اش را نخوانده‌ام و البته، در اولين فرصت بايد دوباره فراني و زويي و دلتنگي‌هاي نقاش خيابان چهل و هشتم‌اش را بخوانم. يکي هم به اين ميلان کوندرا بگويد که قبل از اين‌که خداي نکرده بلايي سرش بيايد، نوشتن را دوباره از سر بگيرد!

اورسون ولز اين نابغه بي‌استعداد

ارسال‌شده در سينما توسط علي نعمتي شهاب در 2010/01/28

شماره ويژه پاييز مجله فيلم (که من تازه بعد از يکي دو ماه فرصت کرده‌ام مطالعه‌اش کنم)، شماره‌اي خواندني و واقعا دوست‌داشتني است. اما در ميان مطالب جذاب اين شماره تا اين‌جايي که من خوانده‌ام “گفت‌وگوي آندره بازن و چالز بيچ با اورسون ولز” با عنوان “من يک نابغه بي‌استعدادم؟” از همه دل‌نشين‌تر بوده است؛ جايي که ولز درباره چيزهاي متفاوتي ـ از دل‌تنگي‌هاي‌اش گرفته تا ديدگاه‌هاي‌ تئوريک‌اش نسبت به سينما ـ سخن گفته است. برخي از جملات ولز براي من به‌عنوان يک شيفته سينما آن‌ قدر شورانگيز بودند که به نظرم رسيد آن‌ها را اين‌جا بنويسم تا حداقل در خاطر خودم ثبت شوند:

ـ من شيفته فيلم‌هايي هستم که با اين‌که به يک خط داستاني تکيه داده‌اند، از آن گونه‌هايي نيستند که به شما مي‌گويند «ببينيد، اين حقيقت است، اين زندگي است»، ولي در اجراي ايده‌هاي‌شان فرديت خالق اثر را مي‌بينيد.

ـ کارگرداني هنر نيست. دست بالا يک دقيقه‌اش در روز هنر است. اين يک دقيقه بدجوري سرنوشت‌ساز است ولي به ندرت اتفاق مي‌افتد. تنها وقتي که مي‌تواني کنترل فيلم را به تمامي در دست بگيري موقع تدوين است.

ـ تصويرها مهم‌اند ولي به تنهايي کافي نيستند، چون فقط يک نماي تصويري‌اند. آن‌چه مهم است طول هر نما است و چيزي که در پي هر نما مي‌ايد. فصاحت در زبان سينما در اتاق تدوين شکل مي‌گيرد.

ـ تلويزيون بيش از آن‌ک در پي غناي يک فرم تصويري باشد، از ايده‌ها سرشار است. حرفي که در يک زمان کم در تلويزيون مي‌زنيد ده برابر بيش‌تر از سينما اثر مي‌کند چون با مخاطبان محدود سر و کار نداريد؛ و بالاتر از همه اين‌که در تلويزيون براي گوش‌ها سخن مي‌گوييد. تلويزيون از همان ابتدا سينما را هم به ارزش و کارايي واقعي‌اش واقف مي‌سازد و واداراش مي‌کند تا حرف بزند، چون براي تلويزيون فقط آن‌چه نشان مي‌دهد مهم نيست، بلکه آن‌چه مي‌گويد مهم‌تر است و اين‌گونه که دشمني واژه‌ها با سينما ديري نمي‌پايد و سينما فقط يک حامي مي‌شود بريا واژه‌ها. حقيقتش اين است که تلويزيون تنها يک راديوي مصور است!

ـ [آيا مردم به تلويزيون کم‌تر از سينما توجه نمي‌کنند؟] توجه‌شان به تلويزيون بيش‌تر است. چون بيش از آن‌که تلويزيون را نگاه کنند، به آن گوش مي‌دهند. بينندگان تلويزيون يا گوش مي‌کنند يا نمي‌کنند ولي مهم نيست که چقدر کم گوش مي‌کنند. مهم اين است که توجه‌شان بيش‌تر است چون مغز هنگام شنيدن بيش‌تر از هنگام ديدن درگير است. موقع گوش کردن نياز داريد فکر کنيد ولي نگاه کردن يک تجربه حسي است؛ زيباتر و شاعرانه‌تر است و توجه، نقش کم‌تري در آن دارد.

ـ گاهي بهترين راه براي انجام دادن کاري که به آن عشق مي‌ورزيم اين است که از آن دوري کنيم و سپس به سراغش بياييم. مثل يک داستان عاشقانه است. مي‌توانيد پشت در اتاق محبوب‌تان به انتظار بنشينيد تا اجازه دهد داخل شويد. هرگز در را به روي‌تان نخواهد گشود، پس بهتر آن است رهايش کنيد و برويد. روزي به سراغ‌تان خواهد آمد …

و آخري که بسيار دردناک است: “تنها فيلمي که از ابتدا تا انتهايش را خودم نوشتم و تا پايان کار حمايت شدم همشهري کين بود.” اين‌که ولز با همين تک فيلم براي هميشه در تاريخ سينماي جهان ماندگار شد، اين افسوس را به وجود مي‌آورد که کاش حداقل او مي‌توانست يک فيلم ديگر را به اين شکل بسازد … (هر چند همشهري کين فيلم محبوب من نيست، ولي خوب در شاهکار بودنش ترديدي ندارم.)

برچسب زده شده با:, ,

فعال کردن امکان گذاشتن اسمايلي در گوگل تاک

ارسال‌شده در رايانه توسط علي نعمتي شهاب در 2010/01/26

يکي از مشکلات هميشگي من با گوگل تاک، دو مشکل اساسي اين نرم‌افزار با زبان فارسي بود: يکي اين‌که عددهاي فارسي را انگليسي مي‌نوشت و تراز (Alignment) نوشته را قاطي مي‌کرد و در نتيجه خوانده متن سخت مي‌شد. دومي هم اين‌که نمي‌شد کلمات فارسي و انگليسي را با هم در يک سطر نوشت؛ چون باز هم تراز متن به هم مي‌ريخت و …

امروز که اين مطلب را ديدم ياد اين افتادم که چقدر هم از نداشتن اسمايلي و مجبور بودن به اکتفا کردن به شکلک‌هاي متني در گوگل تاک شاکي هستم! به نظرم رسيد که احتمالا همان طور که اين دوست‌مان فارسي‌نويسي را درست کرده احتمالا مي‌شود امکان درج شکلک را در گوگل تاک فعال کرد. اين بود که کمي سرچ کردم و نتيجه‌اش اين شد:

پوسته‌هاي گوگل تاک با زبان جاوا اسکريپت نوشته شده‌اند و در نتيجه با تغيير تگ‌هاي آن‌ها، مي‌شود تغييراتي را در آن‌ها اعمال کرد. اصل تگ‌ها که شکل و قالب نمايش متن را در يک پوسته مشخص مي‌کند در فايل به نام main.css در شاخه اصلي (Root) پوسته مورد نظر (Contents>Resources) قرار دارد. اين فايل را به راحتي مي‌توانيد با نوت‌پد ويندوز باز و ويرايش کنيد. (در ویندوز‌XP تم‌ها در مسير زير:

C:\Documents and Settings\USERNAME\Local Settings\Application Data\Google\Google Talk\themes

و براي ويستا و 7 در آدرس زير قرار دارند:

C:\Users\USERNAME\AppData\Local\Google\Google Talk\themes

خوب دو تا سؤال اساسي وجود دارد:

1- چگونه تراز راست به چپ را براي درست نوشتن فارسي فعال کنيم؟ براي اين کار به متن فايل main.css نگاه کنيد. يک بخش DIV.in { و يک بخش DIV.out { وجود دارند. زير هر يک از اين دو تا بخش، اولين تگي که وجود دارد، عبارت است از: text-align. اگر مقدار اين تگ را به right تغيير دهيد، در پنجره چت گوگل تاک متن‌‌‌هاي‌تان از راست به چپ تراز مي‌شوند. خوب حالا تغييرات فايل را ذخيره کنيد. اين از اين. حالا مي‌توانيد از مسير Settings/Appearance پوسته‌اي که اين تغيير را در داخلش داديد انتخاب کنيد و حالش را ببريد (حواس‌تان باشد که موقع تايپ فارسي در گوگل تاک مي‌توانيد کنترل و شيفت راست را عين ورد بزنيد تا تايپ کردن خودتان هم کاملا فارسي شود!)

2- و اما نکته هيجان‌انگيزتر: چگونه اسمايلي‌ها  يا همان شکلک‌ها را در گوگل تاک فعال کنيم؟ اين کار يک مقدار درسرش زياد است؛ ولي خوب به دردسرش مي‌ارزد. براي اين کار بايد چند تا کار بکنيد:

اول از همه فايل  اسمايلي‌هاي مورد نظرتان را به صورت فايل GIF (يا هر فرمت ديگري) از اينترنت يا جاي ديگر بگيريد و در يک فولدر به اسم Images در شاخه اصلي تم مورد نظر قرار مي‌دهيد. در مرحله بعد تگ‌هاي زير را در نظر بگيريد:

<div class=’systemNth’ style=’color:%color%’><div id=message>%message%</div></div>

<div id=”insert”></div><img src=”images/smile.gif” width=”1″ height=”1″ style=”display:none;” onload=”

var asdf = document.getElementById(‘message’).parentNode.innerHTML;

asdf = asdf.replace(/onload/g, ‘onclick’); asdf = asdf.replace(/id=message/g, ‘id=asdf’);

asdf= asdf.replace(/>:\)</g, ‘><img src=images/smile.gif style=display:inline;><’);

document.getElementById(‘message’).parentNode.innerHTML=asdf;

“>

در مجموعه تگ بالا، آن قسمتي که آبي شده نماد متني شکلک مورد نظر است که مشخص است بايد هر کارکترش با يک بک اسلش (\) جدا شوند. قسمت قرمز شده هم نشاني فايل عکس شکلکي است که بايد جايگزين معادل متني‌اش شود. مشخص است که تگ بولد شده بايد به ازاي هر شکلک به صورت جداگانه تکرار شود (و البته لزومي به بولد بودن تگ هم نيست! ;) )

خوب وقتي اين مجموعه تگ را آماده کرديد بايد آن‌ها را در 5 فايل زير در همان پوشه تم مورد نظرتان کپي کنيد:

Resources/Status.html

Resources/NextStatus.html

Resources/Outgoing/Content.html

Resources/Outgoing/NextContent.html

Resources/Incoming/Content.html

Resources/Incoming/NextContent.html

خوب قاعدتا بايد الان قابليت استفاده از اسمايلي‌ها در گوگل تاک فعال شده باشد. يک باز محض اطمينان مي‌توانيد از مسير Settings/Appearance پوسته‌اي که اين تغيير را در داخلش داديد انتخاب کنيد. فقط اگر قبلش داشتيد با کسي چت مي‌کرديد براي اين‌که اين تغييرات اعمال شود بايد آن پنجره چت را ببنديد و دوباره باز کنيد.

من براي راحت‌تر کردن کار، براي دو پوسته (Buble بدون عکس و Buble با عکس) تغييرات مربوط به فارسي نوشتن و امکان درج شکلک را اضافه کردم. اين دو پوسته در يک فايل از اين‌جا قابل دانلود هستند. بديهي است که بايد اين دو تا پوسته را در پوشه‌اي که ساير پوسته‌هاي گوگل تاک‌تان قرار دارند قرار بدهيد و سپس از بخش Settings/Appearance هر کدام را خواستيد انتخاب کنيد.

ضمنا اگر خواستيد سر پوسته ديگري هم اين بلا را بياوريد، يک کپي از پوشه مربوط به يکي از اين دو پوسته (فرقي نمي‌کند کدام) بگيريد و سپس محتواي فايل main.css پوشه‌اي که کپي کرديد را با محتواي فايل main.css پوسته مورد نظر خودتان جايگزين (Replace) کنيد. بعد هم تغيير مربوط به تگ Text-alignment را براي درست کردن فارسي‌نويسي بدهيد و تمام!

منبع

نقدي بر سخنان اخير اكبر گنجي

ارسال‌شده در انديشه, دين توسط علي نعمتي شهاب در 2010/01/25

گفتار و نوشتار اخير اكبر گنجي در مورد خدا و وجود امام زمان را از دو ديدگاه مي‌توان مورد نقد و بررسي قرار داد: يكي زمان‌سنجي بسيار دقيق ايشان براي بيان عقايدشان در اين زمينه است. بيان اين سخنان، آن هم در روزهايي كه جنبش سبز تازه از اتهام بي‌ديني و ضد دين بودن طرف مقابل خود را تبرئه كرده است و كم‌كم در حال نشان دادن آن است كه اتفاقا قضيه برعكس است (!)؛ نشان‌دهنده بي‌تدبيري محض آقاي گنجي است كه ظاهرا خودشان را به صورت خودخوانده جزو ره‌بران جنبش سبز مي‌دانند. البته من به آزادي بيان به شدت معتقدم؛ اما خوب به اين ضرب‌المثل زبان فارسي اعتقاد دارم كه: «هر سخن جايي و هر نكته مكاني دارد.» از آن عجيب‌تر اصرار ايشان بر بيان مجدد اين سخنان و توجيه كردن آن‌ها و دميدن بر آتشي است كه خود، برافروخته‌اند. اين موضوع يك بار ديگر ديدگاه من نسبت به اكبر گنجي را اثبات كرد: من هميشه جسارت و صراحت اكبر گنجي را ستوده‌ام، اما تندروي‌هاي عملي و علمي او را نه. حالا بگذريم كه من نمي‌دانم چرا ايشان هميشه تلاش مي‌كند خود را وارد مقولاتي بكند كه تخصص‌اش را ندارد و بامزه اين‌كه خود را در آن زمينه‌ها صاحب‌نظر هم مي‌داند! از اين زاويه ديد مسئله به نظر من اين است كه اصولا ايشان توانايي عجيبي در دادن بهانه به طرف مقابل ما سبزها (و قديم‌ترها طرف مقابل جريان اصلاحات) دارند! (كنفرانس برلين را احتمالا خود اكبر گنجي هم يادش نمي‌آيد!)

ديدگاه دوم، نقد محتوايي عقايد گنجي است. در زمينه موضوع امام زمان، اصولا تنها مصادره به مطلوبي كه ايشان از كتاب آقاي مدرسي طباطبايي به نفع نظر خودش كرده شايد بزرگ‌ترين برهان ابطال اين نظريه باشد. ضمنا موضوع وجود موعود در اسلام، ريشه قرآني دارد كه البته احتمالا براي آقاي گنجي چون قرآن، كلام بشر است و نه كلام خدا؛ اين مسئله پذيرفتني نيست. من قبول دارم كه موضوع وجود موعود و امام دوازدهم، يك مسئله كاملا درون ديني است و اثبات عقلي آن بسيار دشوار است؛ اما اگر آقاي گنجي خودشان را مسلماني محقق مي‌دانند، به‌تر است لااقل نگاهي به كتاب الغدير علامه اميني بيندازند! به هر حال در برابر استدلال‌هاي منطقي (!) آقاي گنجي تنها مي‌‌توانم اين استدلال را بر وجود امام زمان اقامه كنم كه ترجيح مي‌دهم با عقيده به آمدن موعودي كه ظالمان و جنايت‌كاران جهان را كيفر دنيايي مي‌دهد زندگي كنم تا با عدم اعتقاد به چنين موضوعي؛ اين‌جوري دنيا قابل تحمل‌تر است!

من چند اشكال اساسي را در زمينه عقيده ايشان نسبت به خدا مي‌بينم:

1- دو تركيب “خداي فقيهان” و “خداي عارفان” كاملا داراي ابهام است. حداقل از دو زاويه مي‌شود معناي اين دو تركيب را بررسي كرد: منظور خدايي است كه فقيهان / عرفا “ادراك” مي‌كنند؟ يا خدايي كه فقيهان / عرفا “توصيف” مي‌كنند؟ “ادراك خدا” مربوط مي‌شود به درون خود آدم و “توصيف خدا” با زندگي ديني اجتماعي در ارتباط است. (منظورم زندگي اجتماعي معمولي نيست؛ بلكه زندگي ديني شخصي مؤمنان است. حرفم اين است كه فرق است بين ادراك دروني و رابطه مستقيم من با خدا با اين‌كه بگويم من خدا را با اين ويژگي‌ها مي‌شناسم.) هر چند به نظر مي‌رسد منظور آقاي گنجي دومي است؛ چون به نظر ايشان توصيف فقها از خدا از نظر ايشان بد است و توصيف عرفا خوب! يعني بايد مسئله را اين طور بررسي كرد كه چون توصيف فقها از خدا باعث رنج و زحمت انسان است، اين توصيف بد است و چون آن يكي باعث بهجت و لذت براي انسان‌ها، خوب است.

2- به نظرم مي‌رسد ما حداقل يك ديدگاه ديگر هم به مسئله وجود خدا در شريعت اسلام داريم و آن هم ديدگاه متكلمين است. خدايي كه كلام توصيف مي‌كند، خدايي است كه با عقلانيت سر و كار دارد و “حجت درون” براي‌اش از هر چيز ديگري مهم‌تر است. تا جايي كه من مي‌دانم توصيف فيلسوفان مسلمان از خدا ـ از جمله ملاصدرا كه اكبر گنجي او را كنار ابن‌عربي و … مي‌نشاند ـ چنين توصيفي دارد و اين بي‌شك مغالطه‌اي است از آقاي گنجي كه هيچ بعيد نمي‌دانم عمدي نباشد.

3- اين مسئله براي من مدت‌ها جزو دغدغه‌هاي اصلي بوده كه چرا در طول تاريخ اسلام شريعت اخباري (روايت فقها از دين) تا اين حد شريعت عقلاني (روايت متكلمين از دين) ارجحيت داشته است؟ سرراست‌ترين جواب اين است كه براي اغلب آدم‌ها پذيرفتن تعبدي دين، آسان‌تر از پذيرفتن تحقيقي است. ولي جالب اين‌جا است كه حتي خود فقها هم اذعان دارند كه اساس اسلام، بر پذيرفتن تحقيقي محتواي آن (كلام) است و نه ساختار آن (دستورات فقهي براي زندگي بشر.) و اين همان‌ جايي است كه آقاي گنجي به اشتباه رفته‌اند: مسئله اين نيست كه خداي توصيف شده از فقيهان عقلاني نيست (از 4 منبع فقه سه تاي‌اش بر حجت‌هاي غيرعقلي تأكيد دارند و عقل آخرين حجت محسوب مي‌شود. اگر چه خود فقها مدعي‌اند اجماع آخرين حجت است؛ اما اگر به ماجراهاي مربوط به فتاوي مراجعي مثل آقاي صانعي دقت كنيد مي‌بينيد كه آقاي صانعي براي فتاوي‌شان دليل عقلي مي‌آورند و سايرين به دليل مخالفت با اجماع آن‌ها را رد مي‌كنند!) مسئله اساسي اين‌جا است كه چرا بايد در تمام طول تاريخ اسلام فقها بر مصدر قدرت بنشينند و خيلي وقت‌ها با فلاسفه و كلاميون به معارضه بپردازند؟ (ملاصدراي فيلسوف از دست چه كساني فرار كرد و به غار پناهنده شد!؟) چرا عقلانيت اين‌قدر در برابر تعبد و سنت در ميان مسلمانان به عقب رانده شده است؟ (در جواب اين سؤال هم قطعا اين توجيه قابل قبول نيست كه فقها مردم را اين طور بار آورده‌اند تا حاكميت‌شان را ادامه بخشند!) هر وقت جواب اين سؤال را يافتيم، آن وقت مي‌توانيم راجع به آثار عملي‌شان (يعني نتيجه اجراي فتاوي فقهي در جامعه) بحث كنيم. (ضمنا به‌تر است‌ آقاي گنجي حكومت‌ معروف صوفيان در طول تاريخ ايران ـ يعني صفويه ـ را فراموش نكنند تا يادشان بياييد كه عرفا هم كارنامه روشني در به دست گرفتن قدرت ندارند!)

4- در ادامه بند قبل يك نكته جالب ديگر هم به نظر من مي‌رسد. در قرون اوليه تاريخ اسلام تا حدود اوايل قرن يازدهم ـ يعني زمان زندگي علامه مجلسي صاحب بحارالانوار ـ تقريبا تمام فقهاي معروف در زمان خود در درجه اول به خاطر كلامي بودن‌شان شهرت داشته‌اند (شيخ طوسي، خواجه‌ نصيرالدين طوسي، علامه حلي، شهيد اول، شهيد ثاني، شيخ بهايي و بسياري ديگر.) اما از اين زمان، تقريبا اغلب فقهاي بزرگ، كلاميون مشهوري نبوده‌اند (ممكن است من اشتباه كنم، ولي در اين زمينه واقعا جز علامه طباطبايي اسم ديگري به ذهنم نمي‌رسد.) جالب‌تر اين‌كه حتي امروزه شهرت همان كلاميون هم بيش‌تر به خاطر ديدگاه‌هاي فقهي‌شان است!

برچسب زده شده با:, ,

باطل كردن ارسال اي‌ميل در زندگي واقعي

ارسال‌شده در زندگي توسط علي نعمتي شهاب در 2010/01/24

توضيح مقدماتي ـ اين مطلب كمي طولاني است؛ ولي براي خودم بسيار جذاب بود. اين مطلب براي جاي ديگري ترجمه شده كه با توجه به نكات جالب آن اين‌جا هم منتشر مي‌شود.

من يك انسان تمساح‌نما هستم؛ يك هيولاي خطرناك دو زيست! من بدون سر و صدا به سمت طعمه‌ام ـ يك دختر 7 ساله به اسم ايزابل ـ شنا مي‌كنم؛ كسي كه البته دختر خودم است! او با حس كردن وجود خطر، مضطربانه سطح استخر را با چشمان‌اش مي‌كاود. ناگهان او من را مي‌بيند. نگاه ما دو نفر براي لحظاتي به هم قفل مي‌شود. ايزابل لبخند مي‌زند، جيغ مي‌كشد و در حال خنديدن پشت به من شروع به شنا مي‌كند. اما من كه خيلي سريع هستم، به كف استخر فشار مي‌آورم و خيز بر مي‌دارم. وقتي به فاصله چند اينچي او مي‌رسم، ايزابل تلاش مي‌كند با من مقابله كند و در حالي كه دست‌هاي‌اش را در هوا نگه داشته نفس‌نفس مي‌زند.

او فرياد مي‌زند: “وايسا!”

“چي شده؟”

ايزابل سرفه مي‌كند: “آب پريده توي گلوم!”

خوب مجبوريم بازي را متوقف كنيم. و اين توقف، زماني چند ثانيه‌اي براي فكر كردن به اين موضوع به من مي‌دهد كه چرا اين كار را در زندگي‌مان در دنياي واقعي‌ انجام نمي‌دهيم؟

همه ما همين كه كليد “ارسال” را در صفحه اي‌ميل‌مان فشار مي‌دهيم، پشميان مي‌شويم. بسياري از ما اين كار را انجام مي‌دهيم، در حالي كه گوگل ويژگي “باطل كردن ارسال” اي‌ميل را به جي‌ميل افزوده است. با فعال كردن اين ويژگي، وقتي شما كليد “ارسال” را مي‌فشاريد، جي‌ميل آن اي‌ميل را براي 5 ثانيه نگاه مي‌دارد و در اين فاصله، شما مي‌توانيد اگر خواستيد ارسال اي‌ميل‌تان را باطل كنيد.

جالب اين‌جا است كه ظاهرا اين 5 ثانيه توقف، همه چيزي است كه اغلب مردم براي تشخيص اين‌كه دارند اشتباه مي‌كنند نياز دارند.

در مورد يك اي‌ميل، فشردن كليد “باطل كردن ارسال” مي‌تواند حجم وحشتناكي زمان، انرژي و درگيري ذهني را صرفه‌جويي كند. اما در دنياي واقعي ـ در ارتباط رو در رو و يا پشت تلفن ـ كليدي به نام “باطل كردن” ارسال پيام‌ وجود ندارد. گاهي اوقات همانند قاضي كه از هيأت منصفه مي‌خواهد اظهارات شاهد را ناديده بگيرند، ما تلاش مي‌كنيم كه جلوي پيام ارسال شده توسط خودمان را بگيريم. اما وقتي تير از چله كمان رها شد (و كلمه‌اي كه از دهان شما خارج شد)، ديگر باز نمي‌گردد … و آن وقت است كه اگر شانس داشته باشيد با آدمي مثل مادر من روبرو مي‌شويد كه علاقه دارد بگويد: “مي‌بخشم … ولي فراموش نمي‌كنم.”

كليد اصلي در زندگي در دنياي واقعي اين است كه از اول جلوي “ارسال‌” پيام‌هاي بي‌حاصل را بگيريم.

اين همان 5 ثانيه‌اي است كه گوگل براي جلوگيري از اشتباه به ما مي‌دهد؟ شايد بتوانيم از آن قبل از فشردن كليد “ارسال” استفاده كنيم. اين احتمالا همه چيزي است كه براي جلوگيري از اشتباه لازم داريم: 5 ثانيه كوتاه!

ايزابل وقتي آب در گلوي‌اش پريد، خواهش كرد: “وايسا!” كارت را چند ثانيه متوقف كن تا نفس من سر جاي خودش بيايد.

هيچ قانوني وجود ندارد كه به ما بگويد بايد بلافاصله جواب بدهيم. صبر كنيد. چند نفس عميق بكشيد.

اخيرا به دليل اشتباهي كه در هماهنگي زمان جلسه با يكي از مشتريان‌ام پيش آمده بود، من آن جلسه را از دست دادم. كمي بعد وقتي من در اتاق انتظار دفتر مشتري‌ام نشسته بودم، ناگهان صداي فرياد رهبر پروژه را ـ كه ما او را باب صدا مي‌كنيم ـ شنيدم: “هي برگمان، كجايي!؟”

ضربان قلب‌ام سريع بالا رفت. آدرنالين زيادي وارد خون‌ام شد. احساسات‌ام طغيان كردند: خجالت‌زده و عصباني گارد گرفتم: “اين باب فكر مي‌كند كيست كه در اتاق انتظار سر من مثل بقيه آدم‌ها داد مي‌زند؟”

من با جاشوا گوردون يك متخصص اعصاب و استاديار دانشگاه كلمبيا در مورد واكنش خودم صحبت كردم. به عقيده دكتر گوردون: “مسير مستقيمي از محرك‌هاي احساسي تا هسته بادامی مغز (Amygdale) وجود دارد.”

منظورش چه بود؟

“هسته بادامی مغز مركز واكنش احساسي مغز است.” او توضيح مي‌دهد: “وقتي يك وضعيت مختل‌كننده در دنياي بيروني انسان پيش مي‌آيد، به سرعت احساسات انسان را بر مي‌انگيزاند.”

بسيار خوب. مسئله اين‌جا است كه احساس خام و خالص لزوما بهترين تصميم ممكن را براي انسان ايجاد نمي‌كند. بنابراين اين سؤال مطرح مي‌شود كه چگونه انسان از احساسات به تفكر عقلاني مي‌رسد؟

پاسخ اين سؤال وقتي روشن مي‌شود كه بدانيد وقتي جنگي بين شما و ديگري در جهان خارج از وجود شما رخ مي‌دهد، جنگ ديگري نيز درون مغز شما بين شما و خودتان (you and yourself) پيش مي‌آيد: قشر جلويي مغز شما تلاش مي‌كند هسته بادامی مغز را تحت كنترل خود درآورد.

هسته بادامی مغز را مثل يك شيطان كوچك سرخ‌رنگ با آن چنگك معروف‌اش در نظر بگيريدكه درون مغز شما مي‌خواند: “من مي‌گويم بايد اين فرد را كتك بزنيم!” و قشر جلويي مغز را مثل آن فرشته سفيدپوش معروف در نظر بگيريد كه مي‌گويد: “اوهوم. اين ايده خوبي نيست كه تو هم بر سر او فرياد بكشي. به هر حال او مشتري تو است!”

دكتر گوردون به من گفت: “كليد اصلي، كنترل آگاهانه هسته بادامی مغز با استفاده از قشر جلويي مغز است.” من از دكتر گوردون پرسيدم ما چطور مي‌توانيم به قشر جلويي مغز در اين جنگ كمك كنيم. او دقيقه‌اي سكوت كرد و سپس پاسخ داد: “اگر يك نفس عميق بكشيد و براي لحظاتي تصميم‌‌گيري را به تعويق بياندازيد، به قشر جلويي مغز براي كنترل واكنش احساسي‌تان كمك‌ خواهيد كرد.”

چرا يك نفس عميق؟ به نظر دكتر گوردون چون: “كاهش سرعت تنفس‌تان يك تأثير آرامش‌بخش مستقيم بر مغز شما دارد.”

من پرسيدم: “چقدر بايد صبر كنيم؟” منظورم اين است كه “قشر جلويي مغز چقدر زمان براي غلبه بر هسته بادامی مغز نياز دارد؟”

“زمان زيادي لازم ندارد؛ چيزي حدود يك يا دو ثانيه.”

خوب ما كه اين زمان را داريم! آن 5 ثانيه زماني كه گوگل به ما مي‌دهد يك قانون سرانگشتي خوب است. وقتي باب در اتاق انتظار سر من داد كشيد، من نفس عميقي كشيدم و به قشر جلويي مغزم زمان كافي براي برنده شدن را دادم. من متوجه شدم يك سوء‌تفاهم پيش آمده و يادم آمد كه روابط‌ام با باب اهميت بسياري دارند. بنابراين به جاي پرخاش كردن، به باب نزديك شدم. اين كار، چند ثانيه بيش‌تر طول نكشيد؛ اما به هر دوي ما زمان كافي را براي منطقي شدن داد.

توقف كنيد، نفس عميق بكشيد و سپس عمل كنيد. ثابت شده كه واكنش ايزابل استراتژي‌ خوبي براي همه ما خواهد بود.

وقتي كه به نظر مي‌رسيد حال ايزابل سر جاي‌اش آمده از او پرسيدم: “حاضر؟”

او هم‌زمان با شيرجه دوباره توي آب، فرياد كشيد: “بزن بريم!” و معلوم بود كه نفسي تازه كرده و بر هدفي كه تلاش مي‌كرد به آن برسد تمركز داشت.

من به ايزابل يك زمان 5 ثانيه‌اي براي شروع به شنا كردن دادم و سپس به دنبال او، به درون آب شيرجه زدم!

منبع

تفكر تحليلي

ارسال‌شده در مشاوره مديريت توسط علي نعمتي شهاب در 2010/01/23

توانايي‌هاي تحليلي همواره اهميت بسياري دارند؛ چه شغل شما به شدت با تكنولوژي در ارتباط باشد و چه بر آن‌ چيزي كه برخي توانايي‌هاي “نرم” (Soft Skills) مي‌نامند، متمركز باشد. تفكر تحليلي يعني «چطور شما يك مسئله را بدون استفاده از ابزارهاي كمي حل مي‌كنيد.» تحليل اطمينان يافتن از آن است ‌كه رويكرد شما به حل مسئله و يافته‌ها و توصيه‌هاي شما داراي پايه و اساسي محكم و قابل دفاع هستند.

ويژگي‌هاي تفكر تحليلي اثربخش عبارت‌اند از:

فرضيات خود را دو بار چك كنيد: اشتباه در نتايج نهايي شما ممكن است حتي پيش از آغاز تحليل توسط شما ايجاد شوند؛

مطمئن شويد تيم شما تنوع تخصص‌ها و مهارت‌هاي مورد نياز را در خود دارد: احتمال بيش‌تري مي‌رود كه نقاط كور موجود در ديدگاه تحليلي شما به مسئله، چشم‌انداز شما را نسبت به مسئله محدود سازند؛

داده‌ها، اطلاعات و دانش‌هاي مورد نياز گروه خود را تعريف كنيد: با علم به وجود نااطميناني در پروژه، عناصري را كه خروجي‌ها را بيش‌ از سايرين تحت تأثير قرار مي‌دهند را مشخص كنيد و تلاش كنيد آن‌چه را نياز داريد جمع‌آوري كنيد و به دست بياوريد.

كاربردي و مفيد بودن راه‌حل را در ذهن داشته باشيد: براي خودتان مشخص كنيد كه آيا مي‌خواهيد راه‌حل شما جذاب يا نوآورانه باشد يا اين‌كه براي پوشش نيازهاي مشتري شما، راه‌حلي امكان‌پذير و واقعي باشد.

مواظب باشيد زيبايي رويكردتان شما را كور نكند: هر مسئله‌اي لزوما به فرايند ارايه مشاوره مورد علاقه شما نياز ندارد. حتي ممكن است استفاده از اين فرايند براي حل مسئله مفيد نباشد.

اوكام رازور گفته است كه وقتي همه شرايط دو مسئله همانند هم هستند، معمولا ساده‌ترين روش حل مسئله همان بهترين روش است. مشتري شما به دنبال يك پاسخ خوب براساس يك تحليل قابل اطمينان است. تدوين مجموعه‌اي از راهنماها و فرايندهاي تحليلي ـ بدون توجه به روش ارايه مشاوره شما ـ ارزش بيش‌تري را براي مشتري شما خواهد آفريد.

منبع

برچسب زده شده با:, ,

گوگل در برابر اپل!؟

ارسال‌شده در فناوري اطلاعات توسط علي نعمتي شهاب در 2010/01/19

اين مقاله بيزينس‌ويك در مورد آغاز جنگ ميان گوگل و اپل در بازار محاسبات سيار (Mobile Computing) ـ چيزي كه به نظر نويسنده آينده دنياي تلفن همراه را شكل مي‌دهد و البته تمام شركت‌هاي معروف حاضر در اين عرصه مثل نوكيا، سامسونگ و ال جي را از بازار خارج خواهد كرد ـ به خودي خود بسيار جالب است؛ اما اين عكس كه اين‌جا مي‌بينيد هم جذابيت خاص خودش را دارد؛ مقايسه‌اي ميان گوگل و اپل:

سه چيز در اين مقايسه براي من جالب است: شعار (Motto)  اين دو شركت مخصوصا شعار اپل (متفاوت بيانديشيد)، سبك كاري (يا همان Work ethic) اين دو كه چقدر گوگل كارمندگرا است و اپل ديكتاتوري (!) و نهايتا شيوه تصميم‌گيري عقلاني گوگل در برابر شيوه تصميم‌گيري متمركز اپل.

نويسنده مقاله‌‌اي كه در اول اين پست به آن اشاره كردم، جايي از مقاله‌اش مي‌گويد كه هر دو شركت داراي ره‌براني بسيار محبوب در داخل و خارج شركت هستند: لاري پيج و سرگئي برين در گوگل و استيو جابز در اپل. به نظر مي‌رسد يك جورهايي كاريزماي اين ره‌بران در شركت‌شان بسيار تأثيرگذار است. اين را بگذاريد كنار اين‌كه مزيت رقابتي و عامل متمايزكننده اين دو شركت از سايرين، شور عظيم خلاقيت درون آن‌ها است كه كاملا به روحيه و تفكر خلاق ره‌بران شركت بر مي‌گردد: نتيجه ره‌بري درست و روحيه خلاق ره‌بران مي‌شود همين خروجي جذاب و خيلي اوقات عجيب و غريب گوگل و اپل!

به نظرم شعار اين دو شركت بسيار معنادار هستند: شعار گوگل (چون شيطان نباش يا چيزي شبيه اين) مرزهاي انتهايي خلاقيت را نشان مي‌دهد ـ خلاقيت تا جايي كه به كسي يا سازماني ضرر بزند ـ و شعار اپل (متفاوت بيانديش) هم كه اصلا اساس خلاقيت است …

نيروي پيش‌روي اقتصاد سرمايه‌داري همين خلاقيت و نوآوري است كه در درون ساختار آن نهادينه شده است و آن هم به ذات تنوع‌جو و بيزار از يك‌نواختي انسان بر مي‌گردد. خلاقيت همان‌ عاملي است كه تقريبا همه ما در زندگي شخصي و شغلي‌مان فراموش كرده‌ايم؛ چرا كه خلاقيت نيازمند محيط رقابتي است و سخن گفتن از محيط رقابتي در ايران امروز شايد به يك شوخي بيش‌تر شبيه باشد!

برچسب زده شده با:, , ,