گزاره‌ ها

اين سه حق فراموش شده …

Posted in انديشه, دين by علي نعمتي شهاب on 2009/11/07

يادم هست يکي از اولين چيزهايي که از همان روزهاي بچه‌گي در کلاس‌هاي قرآن و اعتقاداتي که مي‌رفتيم به ما ياد دادند لزوم رعايت سه نوع حق در زندگي بود: حق‌الله، حق‌النفس و حق‌الناس. خوب شاخص‌هاي مختلفي را هم براي هر کدام بر مي‌شمردند و اهميت هر يک و به‌ويژه آخري را مدام به ما يادآوري مي‌کردند و به ما مي‌گفتند رعايت نکردن هر يک از اين حقوق مي‌شود “ظلم.”

به‌تدريج که بزرگ‌تر شدم سه رذيله اخلاقي براي‌ام نماد هر کدام از آن سه حق شد و سعي کردم از آن‌ها در امان باشم تا آن حقوق را رعايت کرده باشم: ديگرپرستي (انسان‌پرستي در برابر خداپرستي) که ظلم به خدا است، خودپرستي (يا همان تکبر که بزرگ‌ترين رذيله اخلاقي است) که ظلم به نفس است و دروغ و ريا که ظلم به مردم است و محروم کردن آن‌ها از يک حق اساسي‌شان يعني دانستن حقيقت.

اين روزها يکي از چيزهايي که مرا بسيار رنج مي‌دهد ظهور و گسترش اين سه رذيله اخلاقي در رفتار، گفتار و انديشه جامعه است. گويي جامعه به سويي در حرکت‌ است که در مقصد اين حرکت، پرستيدن يک انسان ديگر، پرستيدن خود و دروغ گفتن و ريا کردن ديگر جزو ارزش‌هاي اخلاقي محسوب مي‌‌شوند! (تازه اگر خوش‌بينانه نگاه کنيم و فرض را بر اين نگذاريم که سقوط اخلاقي جامعه کامل شده است.)

اين سقوط اخلاقي من و شما و ديگري نمي‌شناسد. هيچ کدام از ما از اين سقوط، در امان نيستيم. وقتي به رفتارهاي خودم و آدم‌هاي دور و برم فکر مي‌کنم مي‌بينم خودپرستي و دروغ‌گويي تا به کجا رفتار ما را از شکل درست خود منحرف کرده و آن وقت است که از خودم و دنياي دور و برم شرم‌گين مي‌شوم: وقتي مي‌بينم نظر ديگري را چون به من قال مي‌نگرم و نه به ما قال نمي‌پذيرم، وقتي يادم مي‌افتد که از فلاني متنفرم ولي بايد “ظاهر” را رعايت کنم، وقتي فلان همکارم براي چيزي که به خيال خودش پيش‌رفت است انواع و اقسام دروغ‌هاي شاخ‌دار را تحويل من و مديران و همکاران شرکت مي‌دهد، وقتي مي‌بينم دوستان‌ام چه حرف‌هايي پشت سر هم مي‌زنند و وقتي رو در رو مي‌شوند تا چه حد ماسک ريا را بر چهره مي‌کشند و بسياري موارد ديگر از اين دست حال‌ام از خودم و ديگران به هم مي‌خورد!

حالا بگيريد رد اين خودپرستي و دروغ و ريا را درون ارکان حکومت کشوري که در آن زندگي مي‌کنيم ببينيد به کجا مي‌رسيد!

بحث ديگرپرستي هم که ديگر دارد به فاجعه‌اي اخلاقي تبديل مي‌شود …

کاش پيش از آن‌که کمي دير شود بيدار شويم؛ يعني بخواهيم که بيدار شويم. آن بقيه را هم در همان به قول حافظ “درد خودپرستي” و “رنگ و رياي”‌شان باقي بگذاريم باشد که روزي جبر تاريخ بيدارشان کند؛ روزي که قطعا براي حتي “واويلتا” گفتن دير خواهد بود …

Tagged with:

بگذار بعدا مي‌خوانم‌اش!

Posted in رايانه by علي نعمتي شهاب on 2009/10/30

در گشت و گذار در اينترنت، يکي از محدوديت‌هاي هميشگي مثل زنده‌گي عادي کم‌بود زمان است. از خودم مثال مي‌زنم که گاهي مثلا چند دقيقه قبل از زماني که بايد از سر کار به دانشگاه‌ بروم يا آخر شب قبل از خوابيدن يک دفعه بر مي‌خورم به يک مطلب يا مقاله جالب ولي طولاني که زمان (و البته بعضي وقت‌ها حوصله) خواندن‌اش نيست. خوب در چنين شرايطي بايد چه کار کرد؟

من خودم چند راه‌حل مختلف را تا به امروز استفاده کرده‌ام: اول از همه صفحه مطلب مورد نظر را روي رايانه‌ام ذخيره مي‌کردم براي سر فرصت خواندن آن. اين کار خوب بود؛ ولي خوب احتمال پاک شدن يا گم شدن و يا حتي فراموش کردن مطالعه آن مطلب هم وجود داشت. بعضي وقت‌ها هم فايل به شکل درست و حسابي ذخيره نمي‌شد و بايد دوباره سراغ سايت اصلي مي‌رفتم.

بعد از مدتي بالاخره مقاومت‌ام را در برابر تغيير کنار گذاشتم و از بخش بوک‌مارک مرورگرهاي‌ام (اينترنت اکسپلورر، فايرفاکس و اين اواخر گوگل کروم) استفاده کردم. اين کار يک برتري نسبت به حالت قبل داشت و آن اين‌که عنوان مطلب و آدرس سايت مورد نظر جاي مشخصي ذخيره مي‌شد و هر وقت که مي‌خواستم سريع مطلب را از سايت‌اش مي‌خواندم. امکان دسته‌بندي مطالب برحسب موضوع يا هر معيار ديگري وجود داشت. اما هنوز يک اشکال به اين کار وارد بود: آف‌لاين بودن! من به بوک‌مارک‌هاي‌ام در خانه و محل کار به صورت جداگانه دسترسي داشتم و خوب هر روز هم که نمي‌شد اين دو تا را با هم، هماهنگ کرد!

راه‌حل سوم استفاده از گوگل بوک‌مارک بود: اين يکي آن‌لاين بود، ولي باز اشکالاتي داشت. اول اين‌که امکان دسته‌بندي وجود نداشت و دوم اين‌که براي افزودن يا خواندن هر لينک بايد به صفحه آي‌گوگل يا گوگل بوک‌مارک مراجعه مي‌کردم.

چند روز پيش متوجه يک تغيير جديد گودر شدم و آن اضافه شدن گزينه Send to به شبکه‌هاي اجتماعي براي مطالب بود (از قسمت تنظيمات گودرتان مي‌توانيد اين گزينه را فعال کنيد.) فهرست شبکه‌هاي مورد پشتيباني گودر را که مي‌ديدم جز فيس‌بوک و توئيتر بقيه را خيلي نمي‌شناختم. سرکي به هر کدام کشيدم ببينم چه خبر است که در اين ميان سرويس Instapaper را کشف کردم. اين، همان راه‌حل نهايي مشکل من بود!

اينستاپيپر سرويسي است براي علامت گذاشتن مطالب براي بعدا خواندن. امکان دسته‌بندي مطالب در قالب پوشه‌ها را دارد. از آن مهم‌تر اين‌که يک دکمه مثل همان دکمه معروف Note in reader گودر به شما مي‌دهد که توي نوار بوک‌مارک‌تان اضافه کنيد و هر جا لازم بود، با يک کليک مطلب را بفرستيد به اينستاپيپرتان.

instapaper

براي استفاده از اين سرويس فوق‌العاده جالب، از اين‌جا در سايت اينستاپيپر عضو شويد (شکل زير.) براي عضويت فقط دادن يک Username يا يک آدرس اي‌ميل کفايت مي‌کند و پسورد را بعدا در صفحه اصلي اکانت‌تان مي‌توانيد تنظيم کنيد. به محض فشار دادن کليد رجيستر وارد صفحه اصلي اکانت مي‌شويد.

instapaper1

در شکل زير قسمت بالايي صفحه اصلي اکانت را مي‌بينيد. اول از همه آن کليد Read Later را روي نوار بوک‌مارک مرورگرتان بکشيد. از قسمت اکانت مي‌توانيد پسوردتان را تنظيم کنيد. کليد Add براي اضافه کردن لينک مطلب از داخل اينستاپيپر است به جاي افزودن آن از خود سايت مورد نظر.

instapaper2

پايين آن قسمتي که سه‌ عنوان Unread، Starred و Archive نوشته شده، در داخل کادر مطالب ذخيره شده شما قرار مي‌گيرند. براي خواندن مطالب دو راه پيش رو داريد: يا مطلب را شبيه گودر در خود سايت اينستاپيپر بخوانيد (کليد آبي T) يا به سايت اصلي مطلب (روي عنوان مطلب کليک کنيد) برويد. هر مطلبي که خوانديد را مي‌توانيد آرشيو کنيد براي بعد. توي همين صفحه اصلي در گوشه چپ امکان درست کردن پوشه‌هايي براي دسته‌بندي مطالب هم وجود دارد (کادر آبي.)
فکر کنم همه توضيحات لازم را دادم. با توجه به نوپا بودن اين سرويس، الان به اين فکر مي‌کنم که کاش پارسال وقتي به لزوم وجود يک سايت بوک‌مارک درست و حسابي با سيستمي شبيه گودر پي بردم، خودم دست به کار شده بودم؛ شايد الان يک بيزينس اينستاپيپري داشتم! بنابراین نتیجه می‌گيريم که هيچ وقت نبايد ايده‌هاي‌مان را دست کم بگيريم …

داستان تولد گوگل کروم

Posted in رايانه by علي نعمتي شهاب on 2009/10/11

اين گوگل، شاه‌کار و بي‌نظير است!
داستان تولد مرورگر محبوب اين روزهاي خيلي از ما؛ کروم عزيز در قالب يک کميک بوک:
دانلود از اين‌جا.
به شدت توصيه مي‌شود که دانلود کنيد و بخوانيد تا با فرايند نوآوري و تحقيق در يک شرکت معظم جهاني از پيدا شدن ايده تا توليد و عرضه محصول آشنا شويد. ويوا گوگل عزيز!


Tagged with: ,

تفکر ژورناليستي

Posted in مديريت و مهندسي صنايع, مشاوره مديريت by علي نعمتي شهاب on 2009/10/11

وبلاگ‌هاي مدرسه مديريت هاروارد را براي نکات جالب، کاربردي و ايده‌هاي عجيب و غريب‌شان دوست دارم. امشب اين پست را مي‌خواندم که در مورد “تفکر طراحي” (Design Thinking) است. ايده‌ اين است که امروز براي موفقيت در کسب و کار، تنها وجود مديراني که با سمت چپ مغزشان مديريت مي‌کنند کافي نيست و نيازمند کساني هستيم که با سمت راست مغزشان کار مي‌کنند (فرق اين دو تا اين است که سمت چپ مسئول عمليات رياضي و منطقي مغز است و بخش سمت راست، مسئول خلاقيت و هنر و اين‌جور چيزها.) بنابراين امروز نيازمند “خلاقيت” و “نوآوري” در کنار “عقلانيت ابزاري” هستيم.

اما نکته جالب اين مقاله براي من اين نبود. آخرهاي مقاله نويسنده به انواع ديگري از تفکر اشاره مي‌کند که مي‌تواند به موفقيت در دنياي کسب و کار کمک کند؛ از جمله تفکر ژورناليستي: جمع‌آوري اطلاعات، غربال کردن آن‌ها و پيدا کردن ايده و مطلب اصلي و بازگويي مختصر و مفيد (و البته به زبان ساده و همه‌فهم) آن. ايده جالبي است که فکر مي‌کنم براي کساني که کار مشاوره مي‌کنند بسيار کاربردي و آموزنده باشد.

نويسنده علاوه بر تفکر ژورناليستي به برخي ديگر از انواع تفکر که مي‌توانند به موفقيت کسب و کارها کمک کنند به‌عنوان نمونه اشاره مي‌کند: تفکر کتابخانه‌اي، تفکر تاريخي و تفکر هنرمندانه و حتي شايد تفکر خطاطانه (استيو جابز!)

آيا انواع ديگر تفکر هم وجود دارند که بايد کشف شوند؟ ويژگي‌هاي آن‌ها چيست؟ موضوع جالبي است براي فکر کردن!

اخلاق چيست؟ عدالت چيست؟

Posted in انديشه by علي نعمتي شهاب on 2009/09/30

اين روزها در حال خواندن كتاب جالبي از دكتر سروش هستم به‌ نام ادب قدرت و ادب عدالت. (دانلود از اين‌جا) تعريف عدالت و شرايط تحقق عدالت و … از مباحث عمده اين كتاب هستند. اما در مقاله دوم كتاب دكتر سروش گزاره فوق‌العاده‌ جالبي را در مورد اخلاق بيان مي‌كنند كه از زماني كه آن را خوانده‌ام، هر وقت به يادش مي‌افتم كلي لذت مي‌برم: اخلاق جامه‌اي است براي محدود كردن جهل و ناآگاهي انسان؛ و چنان‌چه روزي برسد كه همه انسان‌ها “همه‌چيزدان” شوند، آن وقت ديگر نيازي به اخلاق نخواهيم داشت … (نقل به مضمون)

تعريف استاد از عدالت هم جالب است: عدالت فضيلت اخلاقي جداگانه‌اي نيست؛ بلكه وقتي همه اصول و فضيلت‌هاي اخلاقي در كسي يا سيستمي نمود عملي پيدا كنند، عدالت نيز خود به خود به وجود آمده است. (نقل به مضمون)

خواندن اين كتاب را در اين روزها كه فريادهاي عدالت‌طلبانه از هر سوي گوش فلك را كر كرده است (و همه از چپ و راست و فقير و غني به دنبال عدالت گم‌شده مي‌گردند)، توصيه مي‌كنم.

كاين درد مشترك …

Posted in موسيقي by علي نعمتي شهاب on 2009/09/25

استاد مشکاتيانباز هم پاييز آمد و خزان بزرگان هم شروع شد! استاد پرويز مشکاتيان را من پيش‌تر با قطعه معروف و اين روزها بسيار معنادار «رزم مشترک» (دانلود از اين‌جا) با صداي استاد شجريان مي‌شناختم. قطعه‌اي که شعر و آهنگ‌اش هر دو کار استاد بودند. در اين چند روزه پس از درگذشت ايشان نکات جالب ديگري را هم فهميده‌ام که از ميان آن‌ها اين دو، براي‌ام جالب‌تر از بقيه بوده است:

متن فوق‌العاده نامه استاد پرويز مشکاتيان در حمايت از مهندس موسوي را حتما بخوانيد. مخصوصا آن شعر پاياني‌اش را:

چگونه در اين كشور ايزدي

برومند گردد نهال بدي

به مشت گران يابد از ما جواب

هر آن كس كه خواهد اين ملك خراب

چه خوش گفت استاد داناي توس

كه در ملك شعر و ادب كوفت كوس

چو ايران نباشد تن من مباد

چنين دارم از موبد پاك ياد

نکته دوم هم اين‌که يکي از آهنگ‌سازان اصلي آلبوم نوا مرکب‌خواني شاهکار مهجور استاد شجريان که من عاشق‌اش هستم ـ و حتما به شما هم توصيه مي‌کنم که در دل شب بشينيد و به نواي محزون و دل‌انگيزش گوش کنيد ـ استاد پرويز مشکاتيان بوده‌اند. (اين‌جا)

روح‌‌اش شاد و يادش گرامي.

Tagged with: ,

ميزان، رأي ‌کدام ملت است؟

Posted in سياست by علي نعمتي شهاب on 2009/09/22

ام‌شب به صورت تصادفي يک يادداشت قديمي‌ام را ديدم. فکر مي‌کنم مال سه يا چهار سال قبل است. نوشته‌ام:

“يکي از برادران دانشمند اهل جناح راست از جمله معروف امام (ره) «ميزان رأي ملت است» بر مبناي جريان بني‌صدر اين تحليل را ارايه کرده: البته ملتي رأي‌اش ميزان است که حق‌پرست باشد و در مسير حق حرکت کند!”

بدون شرح و تفسيرش در اين روزهاي بعد از انتخابات تلخ ام‌سال با خودتان.

زندگي در زمانه پنهان شدن سنگ امتحان

Posted in ادبيات, انديشه, دين by علي نعمتي شهاب on 2009/09/21

ام‌شب داشتم مثنوي مي‌خواندم؛ ديدم که مولانا چه زيبا شرح حال اين روزهاي ما و آن‌ها را داده است:

الحذر اي مؤمنان کان در شماست                در شما بس عالم بي‌منتهاست

جمله هفتاد و دو ملت در تو است                  وه که روزي آن بر آرد از تو دست

هر آه او را برگ آن ايمان بود                       همچو برگ از بيم اين لرزان بود

بر بليس و ديو از آن خنديده‌اي                     که تو خود را نيك مردم ديد‌ه‌اي

چون کند جان باژگونه پوستين                      چند وا ويلا برآيد ز اهل دين

بر دکان هر زرنما خندان شده ست                 ز آن‌كه سنگ امتحان پنهان شده ست

پرده اي ستار از ما بر مگير                           باش اندر امتحان ما مجير

قلب پهلو مي‌زند با زر به شب                       انتظار روز مي‌دارد ذهب

با زبان حال زر گويد که باش                        اي مزور تا برآيد روز فاش

صد هزاران سال ابليس لعين                        بود ز ابدال و اميرالمؤمنين

پنجه زد با آدم از نازي که داشت                   گشت رسوا همچو سرگين وقت چاشت …

فقط توضيح اين‌که در بيت اول منظور، تکبر است.

مثنوي؛ دفتر اول

سبکي تحمل ناپذير هستي …

Posted in انديشه, سياست by علي نعمتي شهاب on 2009/09/16

سه ماه از روز 22 خرداد مي‌گذرد. روزي که همه ما 4 سال براي آن انتظار کشيديم و در آن روز نيز همه در کنار هم براي ايجاد “تغيير” تلاش کرديم. نشد آن‌چه بايد مي‌شد؛ نگذاشتندو شايد هم ما نتوانستيم. اما تلخي شکست شايد به اندازه تلخي آن‌چه در روزهاي بعد رخ داد نبود. اين 3 ماه را هر روز با اضطراب شنيدن اخبار بدتر و بدتر شروع مي‌کرديم و شب را به اميد فردايي به‌تر به پايان مي‌رسانديم: اما چه مي‌شود کرد با روزهايي که واقعا کليشه هر روز بدتر از ديروز به‌ترين توصيف‌شان باشد!

آن‌چه در تمام اين سه ماه در ذهنم مي‌گذشت و احساسات و اشک‌ها، رنج‌ها و لبخندهاي تلخ همگي واقعيت‌هايي بودند که من هيچ وقت فکر نمي‌کردم که روزي با آن‌ها روبرو شوم؛ چه رسد به آن‌که هر روز اين “بار هستي” را بر دوش خودم و ديگراني که چون من هستند و مي‌انديشند (حالا با يک تولرانس گسترده) سنگين‌تر ببينم! و اين شايد همان “سبکي تحمل‌‌ناپذير هستي” است که کوندراي بزرگ از آن سخن مي‌گويد …

اين سه ماه چه ديدم و چه احساس کردم؟ اين‌ها را: غم و درد و رنج و افسردگي را و در کنارش صبر و بزرگواري، شجاعت و ايمان را:

غم و رنج کشته شدن چندين انسان بي‌گناه (مي‌دانيد ارزش زندگي يک انسان را؟) هم‌چون ندا و سهراب و اشکان که همه‌گي اسم‌شان را شنيدند و آن‌هايي که گمنام و غريبانه رفتند …

افسردگي و سرخوردگي شديد همه و از جمله خودم را، هماني که حامد و مريم درباره‌اش نوشته‌اند …

صبر و بزرگواري آدم‌هايي مثل نيماي عزيز را که در برابر دردي که ما آدم‌هاي بي‌ربط را چند روزي از زندگي بيزار کرد چون کوه ايستادند …

رشک به ايمان و صبر جواني هم‌سن و سال خودمان (محمد رضا جلايي‌پور) …

لذت بردن از شجاعت و صراحت ميرحسين و شيخ مهدي کروبي که هر دو ثابت کردند که در انتخاب‌شان اشتباه نکرده بوديم …

و …

شخصا تصور مي‌کنم که اين 3 ماه جزو پربارترين مقاطع زندگي‌ام بوده است: در اين سه ماه با آدم‌هاي جديدي هر چند در دنياي مجازي آشنا شدم و فهميدم که ما بسياريم (هر چند بعضي‌ها مي‌خواستند ثابت کنند که آن‌ها بسيارند!)، موقعيت ايماني و ضعف ايمان خودم را به‌ويژه در ماه مبارک شناختم و فهميدم که اشکال اصلي کارم کجاست، آخرين رسوبات ايدئولوژي و تفکر ايدئولوژيک را از ذهنم پاک کردم (هر چند اين روزها بدجوري زير پايم خالي شده!) و لزوم خواندن (کتاب!) و نوشتن (در اين‌جا!) و آگاه شدن و آگاهي دادن را بيش از پيش درک کردم.

از اين پس بيش‌تر خواهم نوشت.

Google Showcase

Posted in رايانه by علي نعمتي شهاب on 2009/06/05

اين گوگل هر روز يک شاهکار جديد براي متعجب شدن و هيجان‌زده شدن ما رو مي‌کند! امروز بعد از مدت‌ها به صفحه iGoogleام نگاه جدي انداختم ديدم يک نوشته آن بالا گوشه چپ دارد راجع به يک ويژگي‌ جديد: Google Showcase و واقعا باز هم شاهکاري جديد …

Google Showcase از همان علاقه هميشگي آدم‌ها به زندگي سلبريتي‌ها استفاده کرده است و اين‌بار شما مي‌توانيد در صفحه اصلي آن در اين آدرس، صفحه iGoogle برخي از آدم‌هاي معروف را ببينيد: بازي‌گران، بيزينس‌من‌‌ها، دانشمندان و حتي آدم‌هاي سياسي: از ال گور گرفته تا دمي مور (فيلم روح که يادتان هست!) و از ملکه رانيا (ملکه اردن) تا وينت سرف پدر www.

روي هر اسم که کليک کنيد عکسي از صفحه iGoogle آن فرد را مي‌بينيد. در زير اين عکس امکان انتخاب تم‌ و گجت‌هاي مورد استفاده آن آدم وجود دارد. در سمت راست صفحه هم عکسي از فرد مورد نظرتان را همراه با توضيحاتي در مورد او مي‌بينيد؛ همراه با کليدي که اگر روي آن کليک کنيد مي‌توانيد iGoogleي که داريد مي‌بينيد را کلا به‌عنوان يک تب (Tab) جديد به iGoogle خودتان اضافه کنيد!

من اميدوارم اين صفحه هر روز گسترش بيابد. شخصا خيلي دوست دارم صفحه iGoogle بنيان‌گذاران گوگل ـ لاري پيج و سرگي برين ـ را ببينم!